خرید بک لینک
بیدغدغه با عشق وقتی روبهرو هستیغرقِ نگاهش بیسخن در گفتوگو هستی دنیا بهكامت میچشاند شور و مستی رابا شعر  و واژه در پیِ رازِ مَگو هستی در عاشقی با شاعری همراه خواهی ماندچون آيدا مضمونِ شعرِ شاملو هستی یادت همیشه در دلم، چشمم به دنبالتاینسو و آنسویِ تمامِ شهر و کو هستینيرنگها رنگی ندارد در مرامِ توبینِ تمامِ عاشقان، یکرنگ و رو هستی فهمیدهای«اينجا كسی آيينهباور نيست»*در فصل قحطی، عشق را در جستوجو هستیحسن عباسی  *پ.ن: غزلِ استاد محمد سلمانی؛از اینجا میروم اینجا کسی آیینهباور نیستکه دارد آسمانش سنگ میبارد، زمینش گَرد

برچسب: نویسنده: بردیا کوهی تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:57

پدرم درختها را میشناسدبچه که بودم به جنگل میرفتیمو پدر برای دوشيدنِ گاوهابه سُراغِ درختهایِ شيرده میرفتپایِ درختی بلنددست در دستهایش میگذاشتلحظهی بالارفتنشخدا پایین میآمدتا پدرم را در آغوش بکشدتا دستهایِ درخت رها نشوندو… پدر، روزیِ حلال را از بالایِ درختِ سر به فلككشيده میچیدپايش كه به زمين میرسید، قلبم برمیگشت  پدرم، خود درخت استتكيده اما محکمشاخههایش سبزو ریشهاش عمیق… در سينهی من درختهایی سبز شدندكه با پدرم سخن میگویندآری، پدرم زبان درختها را بلد است.حسن عباسیدلنوشته

برچسب: نویسنده: بردیا کوهی تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 21:57

صفحه بندی